جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای
آنکه او بسته غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق، کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت، برترست
بی بهار و بی خزان ، سبز و ترست
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید.
نامه ی ویکتور هوگو
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
=>و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
پ.ن : آرزو می کنم منو ببخشی
وقتی که فرق حضرت مولا دو نیمه شد
شمشیر آب دیده به دریا نمی رسد
سحر عصا کجاست که دریا دو نیمه شد؟
در انتظار زائر تنها و خسته اش
قبر غریب حضرات زهرا دو نیمه شد!
پشت درخت های دو عالم خمیده باد
وقتی تن تناور طوبی دو نیمه شد!
انگار ذکر سجده ی مولا عوض شده
سبحان رب...فُزتُ...وَ اَعلی... دو نیمه شد
چون کشتی روان شده در جوی خون خود
وقتی غزل رسید به اینجا دو نیمه شد
نیمی میان کوفه و نیمی که تا هنوز
در امتداد غیبت کبری دو نیمه شد
خون بر خطوط کوفی محراب سجده کرد
فرقی دو نیمه...وای نه دنیا دو نیمه شد!
بر قله ايستادم .
آغوش باز كردم .
تن را به باد صبح ،
جان را به آفتاب سپردم .
روح يگانگی
با مهر ، با سپهر ،
با سنگ ، با نسيم ،
با آب ، با گياه ،
در تار و پود من،
جريان يافت !
موجی لطيف ،
بافته از جوهر جهان ،
تا عمق هفت پرده تن را ،
ز هم شكافت .
” من “ را ز تن ربود !
” ما “ ماند ،
راه يافته در جاودانگی !
"فریدون مشیری "

سالهاست که با تو آشنایم واز برکت وجود توست که همیشه سرمستم . موج نگاه تو مرا همچون عقابی تیز پرواز به اسمان هستی میکشاند وشکوه تمام راه های توست که مرا به چالشی عظیم در برابر عظمت خلقت می کشاند . ای سنگ رقص در کنار تو وباد چه انسان را محصور و سرمست میکند . طنین ناله باران و ابشاران در کنار موجها و رنگهای توست که زیباست .ای کوه ای بزرگ افریدگار خدا شکوه ان هیبت توست که به هستی معنای خلقت و عظمت می بخشد ، در کنار توست که آزادم وآزادگی در جلال توست که معنا میگیرد . های خداوندگار یکتا چه افریدی که ِانسجام وجودش در وجودم هر لحظه مرا همچون موجی عظیم به پیشواز ساحل میکشاند . ای سنگ ای بی نهایت ای کوه ای معنی حماسه بی وجودتان کالبدی بی روحم ودر کنارتان چونان شاهینی آزاد.
یا سیمرغی غمناک
پ.ن : دلم لک زده واسه کوه و یه پیام خصوصی که به دستم نرسیده
با چشم غول هم که به دنیا نگاه کنی
نه عنکبوت ها از تعصب شان دست می کشند
نه عقرب ومار از ارث و میراث پدری شان
وشتر مست رها نمی کند گیاهی که دیوانه اش کرده
قطار چه بر دیوار سفید سوت بکشد چه در گوش گرگ بیابان
زنِ هندی که متعلق به خال قرمز وسط پیشانی اش بود گفت به من گفت :
گفت در قطار اسب اسفندیار هم پس نگرفت رم کردنش را
و ازتجریش تا تاج محل اخمِ سگی هم به پسران آدم و حوّا نگذاشت زن هندی:
- «سنگ» و «سار» بشوم بهتر است یا؟
آدم عاشق فقط درکشمیر از سورتمه پیاده می شود گفت به من گفت.
وکیلم که این دو آدم برفی را که مرتکب عقدِ عمد نشده اند به عقلِ مدام در بیاورم؟
لیلی تخته گاز را گاز گرفت رفت که از در برود در رفت
مثانه ی مجنون از سوت قطار پر شده بود
عاشقی که کنار ریل های خجالتی از فرطِ فراق به سپیده دم تجاوز کند
دُم یا بویش را باید در آبِ آهک و زرنیخ بخوابانند
امّا در «عفونامه» ی حکیم متواری فصل یکم آمده:
در دنیای مجازی عِند الطلوع بیرون پریدنِ هر فعلی از سوراخِ جیب جایز است
در فصلِ دویم: عاشق سابق
آب در هاون می کوبد
رودخانه طغیان می کند
و عروس فراری به خانه بر می گردد وَ زنِ هندی؟
واگنی به هندوستان می رود به خال وسط پیشانی
واگن دیگر به گورستان پرلاشز به سه قطره ی خون
و این وسط پیاله روی می کنیم ما تا اینکه تا
در برج ایفل سرم به دوار افتاد و از قطار به زیر افتاد زن هندی ؟
از فرط اینکه مست نبودم وَ مستِ مست نبودم
با شیخ الرئیس در پاریس سراغ خانه ی کدخدا را گرفتم
گلنار
گوشه ی روسریِ ترکمنی اش را می جوید
هدهد کی از شانه ی به سرش دست برداشته
رفتم که از دستگیره های قطار کسی را به جای خودم حلق آویز کنم
الیزا در آینه بود آراگون در مستراح
زن هندی برای خودش زن هندی ست
من عاشق ریش پرفسوری خودم هستم
پدرم که از تو در آمد پدرم گفت هر چه نمی کشیم از تنهایی ست
کافی ست «سی – مرغِ» منطق الطیر را هم به رسمیت نشناسیم.
پ.ن : کاش می فهمیدم چرا من اینقدر بی ارزش شدم واسه یه نفر و اون یه نفر از دلش نگفت فقط رفت و هیچی نگفت
اه ولش کنین این بحث بی سرانجامو
می خوام این وبلاگو کلا سر به نیست کنم -می خوام این اسم DDHT فقط تو دلم باشه واسه یه نفر -
نمی خوام اینجا باشه -
از آرزوهایش حرف زد
از تمام خواسته هایش از زندگی
و از تلاشی که برای رسیدن میکرد
دخترک، عاشق امیدش شد
نه آرزویش را دوست داشت
نه راهی که انتخاب کرده بود
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
...
"فروغ فرخزاد"
پ.ن: تقدیم به همه ی اونایی که از دروغ متنفرن و با راست گفتنشون محکوم شدن
کویر هم سبز خواهد شد اگر آن ناگهان در ما سبز شده باشد .
تنها
چای
سیگار
زایمان بی درد مادر گمشده
سیگار کشیدن پدر نیروانا
خنده ای با طعم شور اشک
تو
بی خیال
من
بی خیال من
خنده ای با طعم شور اشک
پ.ن : راستی رفتم کوه سبلان اردبیل - خیلی خوش گذشت - ولی شبهاش تو کیسه خواب خنده هام شور بود
در نگاه آنان که پرواز را نمی فهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری
کوچکتر خواهی شد .
پ.ن : این شعر از من نیست - جایی اونو خوندم
میدونم میای اینجا و این مطالبو می خونی - کاش می فهمیدی برای من چه سخته دیدن سکوت تو -
کاش از این کارت لذت نبری چون داری منو زجر می دی -
اه
من وقتی شعر هامو اینجا می نویسم که یکی بیاد نظر بزاره انتقاد کنه امید بده --- نه اینکه سوت و کور تر از همیشه باشه - احساس میکنم وبلاگم عین یه خرابه شده -
از همین نوشتنم خسته شدم - تا وقتی نظر نزاری منم چیزی نمی نویسم
پ.ن : کاش بیای نظر بزاری (آخه ننوشتن برام خیلی سخته )
توبه ها را بشکنید --- آمد بهاران
دل تنگیهایم را در کوله بارم می گذارم
به کوه می برم
آنها را می سپارم به باد ، به ابر ، به پرنده
وقلبم را به سپیدی آب
در آینه چشمه ساران
به تماشای زندگی می سپارم
و سرشار از عشق بر می گردم
تا سرود های چگونه زیستن را در گوشهای کوچک کودکان سرزمینم زمزمه کنم .


