تبليغاتX
زندگی اریب


زندگی اریب

مطمئنی خواب نمی بینی ؟ ثابت کن !
سبزینه ی گیاه عجیب دلم
...

ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

...

"فروغ فرخزاد"

 

پ.ن: تقدیم به همه ی اونایی که از دروغ متنفرن  و با راست گفتنشون  محکوم شدن

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت23:41توسط IMAN |
آن
 

کویر هم سبز خواهد شد   اگر  آن ناگهان در ما سبز شده باشد .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت1:12توسط IMAN |
به سکوت من گوش فرا ده
خنده دار ترین پست من

تنها

چای

سیگار

زایمان بی درد  مادر گمشده

سیگار کشیدن پدر نیروانا

خنده ای با طعم شور اشک

تو

بی خیال

من

بی خیال  من

خنده ای با طعم شور اشک

 

پ.ن : راستی رفتم کوه سبلان اردبیل - خیلی خوش گذشت - ولی شبهاش تو کیسه خواب خنده هام شور بود

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت1:30توسط IMAN |
من دوستت دارم را به زبان مادریم عاجزم

 

در نگاه آنان که پرواز را نمی فهمند

هر چه بیشتر اوج بگیری

کوچکتر خواهی شد .

 

 

پ.ن : این شعر از من نیست - جایی اونو خوندم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت2:12توسط IMAN |
تنهای تنهاییم تنهاست تنها
میدونم

میدونم میای اینجا و این مطالبو می خونی - کاش می فهمیدی برای من چه سخته دیدن سکوت تو -

کاش از این کارت لذت نبری چون داری منو زجر می دی -

اه

من وقتی شعر هامو اینجا می نویسم که یکی بیاد نظر بزاره   انتقاد کنه امید بده --- نه اینکه سوت و کور تر از همیشه باشه - احساس میکنم وبلاگم عین یه خرابه شده -

از همین نوشتنم خسته شدم - تا وقتی نظر نزاری منم چیزی نمی نویسم

 

پ.ن : کاش بیای نظر بزاری (آخه ننوشتن برام خیلی سخته )

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:48توسط IMAN |
 

توبه ها را بشکنید  --- آمد بهاران

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت2:27توسط IMAN |
یه جای خوب

دل تنگیهایم را در کوله بارم می گذارم

به کوه می برم

آنها را می سپارم به باد ، به ابر ، به پرنده

وقلبم را به سپیدی آب

در آینه چشمه ساران

به تماشای زندگی می سپارم

و سرشار از عشق بر می گردم

تا سرود های چگونه زیستن را در گوشهای کوچک کودکان سرزمینم زمزمه کنم .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت0:13توسط IMAN |
طلوع چشمانت
 

وقتي گريبان عدم با دست خلقت ميدريد
وقتي عدم چشم تورا پيش از ازل مي آفريد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاقلي...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت23:54توسط IMAN |
تقدیم به سارگل

از همان اولين سلام

تا اتاقي كه تنهايي ام را تحمل مي كرد.

شبي سرمه اي با درخت آهني خاردار

و شعري كه براي آفتاب سروده مي شد

براي انتظار آفتاب.

چشماني خواب آلود

كه تا صبح بيدار بودند و لا به لاي سيم هاي درخت

در حسرت ديدار ستاره شان

اشكها مي ريختند.

از همان اولين قدم هاي قلم

روي كاغذ هاي اشك آلود بيهوده

تا اينجا كه ديگرمجال نوشتن نيست...

 سرآغاز غربتم بود

از همان اولين سلام

تا اتاقي كه تنهايي ام را تحمل مي كرد.
.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت23:52توسط IMAN |
سلامی نو
سلام

بعد از یک چله نشینی لذت بخش بازم برگشتم -

تو این مدت دلم واسه اینجا تنگ شده بود -

تو این مدت    سال جدید اومد و من نمی تونستم بیام پیام تبریک بزارم -

شما ببخشید -

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت23:49توسط IMAN |
دلشکسته به تار شکسته می ماند
بعضی وقت ها می خواهیم که گناه نکنیم  

ولی بی خبر از این که دل یک نفر و می شکنیم

 

پ.ن : دل من شکسته

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت1:9توسط IMAN |
چه خبر از دلت ؟

 

پ.ن :  این جمله هم نمی تونه تورو تحریک کنه که یه نظر بزاری ؟؟؟؟

چقدر من سمجم و ابله ووووووووووو عاشق !

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت0:56توسط IMAN |
اطمینان
گوید: در بغداد آهنگرى را دیدم كه دست در میان آتش مى كرد و آهن تفتیده به دست مى گرفت و آن را كار مى فرمود.

 گفتم : این چه حالت است ؟
گفت : قحط سالى بود. زنى صاحب جمال به نزد من آمد

و گفت : مرا طعام ده كه كودكان یتیم دارم .

 گفتم : ندهم تا كه با من راست نگردى . آن زن برفت و دیگر روز باز آمد. همان سخن گفت و همان جواب شنید. روز سیم آمد و گفت : اى مرد! كار از دست برفت . بدانچه گفتى تن در دادم ؛ اما به خلوتى باید كه كسى ما را نبیند. آن زن را در خانه بردم و در خانه بستم و خواستم كه قصد وى كنم .

گفت : اى مرد! نه شرط كرده ایم كه خلوتى باید كه كسى ما را نبیند. گفتم : كه مى بیند؟ گفت : خداى مى بیند كه پادشاه به حق است و چهار گواه عدل : دو كه بر من موكلند و دو (كه ) بر تو. سخن آن زن در من اثر كرد. دست از وى بداشتم و وى طعام دادم .

 آن زن روى به آسمان كرد و گفت : خداوندا! چنانكه این مرد آتش شهوت بر خود سرد گردانید، آتش دنیا و آخرت را بر وى سرد گردان . پس آنچه مى بینى به بركت دعاى آن زن است.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت22:38توسط IMAN |

انتظار بیهوده است...

مدادم را بر می دارم و تمام تو را نقش می زنم.

گم می شوم

و

شروع می کنم به شمارش حلقه های دود سیگار

و 

خاکستر می شوم .

- - - - - -

پ . ن : چه کسی در عمق نگاه من درد را دیده ؟

حالم که بد می شود , چیزی جز بغض و حسرت برایم باقی نمی ماند. 

پ . ن : این روزها تلفنم هم زنگ نمی خورد.

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت23:59توسط IMAN |
بی تو مانندم
بند کفش هایم مدام باز می شود..شاید نشانه ای است..
+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت23:52توسط IMAN |